تبليغاتX
تب و مهتاب -


تب و مهتاب

یکی از بستگان خدا



شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا

 می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر

 آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد

 فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.



در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ،

 نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با

چشم‌هاش آرزو می‌کرد.



خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث

کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد

 رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک

 جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..


- آهای، آقا پسر!


پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق

 می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با

 چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:


- شما خدا هستید؟


- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!


- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

-----------------------------------------------------

شب يلدا به همگی خوش بگذره

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 10:55 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin