تب و مهتاب
میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.. میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: -----------------------------------------------------
یکی از بستگان خدا![]()
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ،
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
شب يلدا به همگی خوش بگذره![]()
| Design By : Night Skin |

